جشن رعیت

جشن رعیت

نویسنده: نسیم خلیلی

بازخوانی قصه‌ها و تاریخ اجتماعی نهفته در روایت شب یلدا

کوچه‌باغ‌های تفرش است و عصر روزی که شب‌اش را شب یلدا می‌گویند. نور طلافام خورشید بر چارقد ململ مادربزرگ، تابیده و صدای زندگی از قنات آن‌سوی قلعه در آبادی پیچیده است، پسری که بعدها مردم‌شناسی بزرگ شد، دست‌دردست مادربزرگ به سوی قنات و زندگی و تاریخ و شب یلدا می‌رود. مادربزرگ، همه راه قصه می‌گوید، قصه‌هایی که خود تاریخ‌اند؛ نانوشته، آمیخته به افسانه اما واقعی و تپنده! قصه‌ها، همان تاریخ مردم‌اند که با افسانه و اسطوره و جان‌بخشی به عنصرهای طبیعت همراه شده‌اند تا پُرکشش بمانند و از یاد نروند، زیر کرسی و پای هفت‌سین و زیر خنکای بادگیر روایت و به ذهن و جان فرهنگ عامه سپرده شوند. قصه‌های مادربزرگ، بخشی از همان تاریخی است که بعدها پسر- محمد میرشکرایی- در کتاب‌ها، جستارها و نوشتارهایش خواهد نگاشت؛ تاریخ مردم! تاریخی خیال‌انگیز و تپنده که راز ماندگاری سنت‌ها و آیین‌های دیرینه در گذر روزگار، از گذشته‌های دور و از تاریخ اساطیری تا زمانه معاصر به شمار می‌آید. مادربزرگ، آن روز از خفتن آب در شب یلدا روایت می‌کند؛ از قلعه‌ای در شهر که قصه شب یلدا را در خود دارد. این قصه از ناب‌ترین روایت‌هایی برشمرده می‌شود که تاریخ نانوشته مردم درباره یلدا ضبط کرده است. ویژگی و برتری این روایت در برابر دیگر روایت‌های همسان، از آن می‌آید که از دسته قصه‌های تکرارشونده و رازانگیز نیست؛ قصه‌ای وابسته به فرهنگ عامه و تاریخ اجتماعی مردم یک شهر و یکی از همین مردم- زنی خدمتکار از طبقه‌های فرودست جامعه آن روزگار است که در قلب قصه نقش می‌آفریند؛ این نشان می‌دهد افزون بر افسانه‌ای رازانگیز در این قصه، با گوشه‌ای از تاریخ اجتماعی و زیست رعیت‌های ساده و رنج و اندوه‌شان در تعامل با ارباب در بافت زندگی اجتماعی روستا روبروییم. این قصه شاید زیر لحاف چهل‌تکه کرسی بارها روایت شده است تا سنت شب‌نشینی در این شب پاسدارش باشد. پسرک هنگامی که بزرگ و محمد میرشکراییِ نامدار در مطالعه فرهنگ و اندیشه مردم شد، این قصه از تاریخ اجتماعی را در کتاب «انسان و آب در ایران» چنین روایت کرد «در تفرش بر کنار گذرگاهی که به کوچه‌باغ‌ها و زمین و مزارع جانب شمالی آن می‌رود، تپه کوچکی به نام قلعه خرابه قرار دارد و قناتی به نام سرکهریز در پایین‌دست آن جاریست. مردم برای این تپه و قنات قصه‌ای دارند. صاحب قلعه ارباب ستمکاری بود. یکی از زنان خدمتکارش در شب اول زمستان، (شب یلدا) برای شستن ظرف به سر قنات می‌رود. دستش در آب فرونمی‌رود. به گمان آن که آب یخ بسته است، نفرین می‌کند که خدا این قلعه را خراب کند و چنین می‌شود می‌گویند در لحظه‌ای که آن زن نفرین کرد آب به خواب رفته بود. مادربزرگ توضیح داد که همه آب‌های جهان، در لحظه نامعینی از شب یلدا به خواب می‌روند یا بسته می‌شوند و از حرکت بازمی‌ایستند و در آن لحظه اگر کسی چیزی از خداوند بخواهد هرچه باشد به آن می‌رسد». آنچه در این روایت، جهان‌بینی و تاریخ‌نگری مردمی را بازمی‌نمایاند، یکی، جان‌بخشی به عنصری از طبیعت یعنی آب و دیگری، جست‌وجوی وجهی از رهایی‌بخشی در آن است. آب در این روایت می‌خسبد تا زن مفلوک رعیت در شب سرد زمستان کم‌تر رنج بکشد، گویی راه رهایی او از واقعیت‌یافتنِ افسانه خسبیدن آب می‌گذرد. این قصه البته جنبه‌هایی دیگر نیز در دل دارد که مهم‌ترین آن، جنبه ناگفته ستیزندگی رعیت در برابر طبقه‌های فرادست است. این قصه از کم‌شمار روایت‌هایی است که رعیت را در ستیز با ارباب پیروز می‌کند. این شاید رمز انتساب و روایت آن در شب یلدا باشد که در تاریخ اسطوره‌ای به عنوان پیروزی نور بر تاریکی ستوده شده است؛ گویی در بازنویسی مردمی این تاریخ اسطوره‌ای، ارباب در جایگاه تاریکی و اهریمن و زن خدمتکار در جایگاه نور نشسته و آب در این میانه یاری‌رسان زن بوده است تا پیروز شود. هاشم رضی، از پژوهشگران پرآوازه گاه‌شماری و آیین‌های ایران کهن، در این‌باره در کتاب «گاه‌شماری و جشن‌های ایران باستان» می‌نویسد «مردم عهود دور و گذشته، که پایه زندگی‌شان بر کشاورزی- چوپانی قرار داشت و در طول سال، با سپری‌شدن فصول و تضادهای طبیعی خوی داشتند، بر اثر تجربه و گذشت زمان با گردش خورشید و تغییر فصول و بلندی و کوتاهی روز و شب و جهت و حرکت و قرار ستارگان آشنایی یافته و کارها و فعالیت‌هاشان را بر اثر آن تنظیم می‌کردند. روشنی و روز و تابش خورشید و اعتدال هوا در نظرشان مظاهر نیک و موافق و ایزدی بود. تاریکی و شب و سرما را نیز از اعمال اهریمن می‌پنداشتند. ملاحظه می‌کردند که در بعضی ایام و فصول روزها بسیار بلند می‌شود. به همان نسبت بلندی، از روشنی و نور خورشید بیشتر استفاده می‌کردند و می‌نگریستند که شب‌ها کوتاه است. کم‌کم این اعتقاد برایشان پیدا شد که نور و روشنی و ظلمت و تاریکی مرتب در نبرد و کشمکش هستند. گاه خورشید و فروغ چیره شده و ساعات بیشتری در پرتو خود مردم را نیرومند نگاه می‌دارند و گاه مقهور تاریکی واقع شده و ساعات کمتری با فروغ و تابش اندکی فیض می‌رساند». زن قصه در شب یلدای قلعه خرابه تفرش، خورشیدی است که فردای آن شب بر تاریکی پیروز می‌آید و بیش از همیشه می‌تابید.

جز این روایت درباره زن خدمتکار و آب خفته و قلعه ویران‌شده، البته روایتی دیگر از شب یلدا و این قلعه در میان مردم تفرش وجود دارد که منیژه مشیری تفرشی در نوشتار «تفرش» به سال ١٣٦٩ خورشیدی در مجله «چیستا» بدان اشاره کرده است. قهرمان آن قصه در این روایت، نه یک زن، که، غلامی انگاشته شده است که به دستور ارباب در شب سرد یلدا برای آوردن کوزه‌ای آب به قنات پای تپه می‌رود «غلام در برف و سرمای طاقت‌فرسا این مسافت را طی و به سختی، کوزه را از آب پر می‌کند. همین که می‌خواهد آن را با خود ببرد، چنان دستش یخ‌زده و به کوزه می‌چسبد، که از ته دل نفرین می‌کند و از خدا می‌خواهد از دست این همه ظلم و جور، رهایی یابد و می‌گوید خداوندا تو بر حقی[،] این قلعه را همین حالا سرنگون کن. در شب یلدا دعای غلام مستجاب می‌شود و هنگامی که سربرمی‌گرداند می‌بیند اثری از قلعه نیست و با خاک یکسان شده است».

پیام و درون‌مایه اجتماعی هر دو روایت یکسان بوده، هر دو بخشی از زیست رعیت در روستاها در تاریخ اجتماعی، همچنین روحیه‌ای ستیزنده را می‌نمایانند که همواره در قشرهای فرودست جامعه در برابر جور اهریمنی اربابان وجود داشته است؛ از همین دریچه است که ویرانی قلعه را نمادی از جشنی می‌توان دانست که منابع دیرینه تاریخی از روز نخست زمستان (سپیده‌دم شب یلدا) گزارش داده‌اند. این منابع به ویژه در مهم‌ترین‌شان «آثار الباقیه» ابوریحان بیرونی روایت کرده‌اند که ایرانیان جشنی ویژه در بامدادِ پس از شب یلدا برپا می‌داشته‌اند که در آن، پادشاهان ایرانی با جامه سپید در بیابان‌ها بر فرش‌های سپید نشسته، بدون قراول اجازه می‌دادند هریک از مردمان با آن‌ها گفت‌وگو کنند. برپایه روایت بیرونی، پادشاهان در این روز به پاس‌داشت پیروزی نمادین شب یلدا، با دهقانان هم‌سفره شده، خود را برادر آنان برمی‌شمرده‌اند. شاید بر پایه روایت فرهنگ عامه در قصه‌هایی همچون قلعه خرابه تفرش، پیروزی مردم و رعیت بر قدرتمندان بوده که آن‌ها را در صبح روز بعد به کرنش وامی‌داشته است. بر پایه این داده‌های پراکنده تاریخی و روایت‌گونه چنین می‌توان دریافت که یلدا اساسا نه جشنی شاهانه، که، جشنی برای مردم به ویژه رعیت‌ها و دهقان‌ها بوده است، چنان که پرویز رجبی در کتاب «جشن ایرانی» بر این ریشه‌های دهقانی تصریح می‌دارد. مردم‌نگاران هم‌داستان‌اند که ایرانیان برای این ضیافت نمادین غذایی ویژه نمی‌پختند و آیین یلدا سفره محقر کشاورزانی بود که میوه‌های تابستانی را خشکانده، بر انارستان پاییزی خود و هندوانه‌های مزرعه‌شان می‌بالند که در فصل سرما هنوز رنگین و جان‌دارند و پیوستگی زندگی را در سردی خزان و پیروزی کشاورزان بر سختی طبیعت و هوا و جور اربابان نوید می‌بخشند.

جشن زمستانی دهقانان، گم‌شده در جشن بهاری شاهان

به قصه قلعه خرابه تفرش بازمی‌گردیم. روایتی که میرشکرایی از زبان مادربزرگ می‌آورد، به قصه‌های عامیانه نزدیک‌تر است. زن در اینگونه قصه‌ها با عنصر آب پیوندی دیرینه و تاریخی دارد و شاید این پیوند و هموندی دیرینه، روایت آناهیتا، الهه آب، را یادآور باشد که ایرانیان در قصه‌های عامیانه بارها بازآفریده‌اند.

با گذر از این‌ها، در این روایت در پی مولفه‌هایی دیگر می‌رویم که در اسطوره‌ها و روایت‌های مربوط به آیین‌های نمادین پاسداشت عنصرهای طبیعت وجود دارد و مهم‌ترین آن، قصه خفتن آب است که فرهنگ عامیانه به گذر خضر نبی نیز نسبت می‌دهد. نه تنها در این روایت، که در دیگر روایت‌های همسان و دیگر آیین‌ها و جشن‌ها بدان اشاره کرده‌اند؛ شاید باوری را به یاد آورد که پاره‌ای مردم از گذشته‌های دور درباره تکان‌خوردن آب در لحظه تحویل سال داشته‌اند؛ باوری چنان رایج، که از نگاه فرنگیان میهمان و سفرکرده به ایران در دوره‌های گذشته نیز دور نمانده است. لیدی شیل، همسر وزیر مختار انگلیس در روزگار ناصرالدین شاه قاجار، در کتاب «سفرنامه لیدی شیل» به این باور اشاره می‌کند «در چنین موقعی که مطابق روز ٢٢ مارس است، همه افراد خانواده لباس نو می‌پوشند و اطراف یک پارچه رومیزی (سفره) که در روی آن انواع خوراکی‌ها، به سلیقه رییس خانواده چیده شده، روی زمین می‌نشینند […] در وسط خوراکی‌ها نیز یک ظرف پر از آب می‌گذارند و تصور می‌کنند که درست در لحظه عبور خورشید از خط استوا، بر اثر لرزه‌ای که در کره زمین حادث می‌شود، آب داخل این ظرف به تکان درمی‌آید. در چنین موقعی افراد خانواده یکدیگر را در آغوش می‌گیرند و سال خوشی را برای هم آرزو می‌کنند و آن‌گاه به خوردن مشغول می‌شوند». عنصر آب، زمینه و درون‌مایه مشترک این دو روایت است؛ این درون‌مایه تکرارشونده را یکی درباره یلدا و دیگری درباره بهار و نوروز در فرهنگ عامه نیز فراوان می‌توان جست. آب در روایت تاریخ در فرهنگ مردم، در قصه خدمتکار رنجور قلعه خرابه تفرش خسبید تا زن در سرمای شب یلدا رخت نشوید و دستانش را سرمای آب نگزد. همین ویژگی رهانندگی آب را در قصه‌ای دیگر می‌توان بازجست که قهرمان‌اش باز زنی از میان رعیت است؛ قصه گیاهی به نام «پنجه مریم» که در  «برهان قاطع» درباره‌اش چنین آمده است «گیاهی باشد مانند پنج انگشت، و چون زنی دشوار زاید آن را در آب گذارند همین که گیاه از هم واشد آن زن را نیز وضع حمل می‌شود».

آب در شب بلند سال، در جهان‌بینی و تاریخ‌نگری مردم، که با فرهنگ و ویژگی‌های بدوی تاریخ اساطیری بسیار پهلو می‌زند، شاید خسته از روزها یاری به زایش و زندگی می‌خوابد تا برای سال تازه آماده شود؛ جالب‌تر آن که محمد میرشکرایی در همان کتاب، به باوری در میان ارمنیان اشاره می‌کند که همین افسانه خسبیدنِ آب را به یاد می‌آورد؛ ارمنی‌ها باور دارند آب در شب عید پاک می‌خسبد، از همین‌رو هم‌زمانی قصه خواب و بیداری آن، انگاره‌ای به میان می‌آورد که شماری از پژوهندگان درباره همانندی یلدا و کریسمس، حتی یکسانی یلدا و نوروز روایت کرده‌اند. گرچه درباره همانندی‌های کریسمس و یلدا و ریشه‌های میترایی آن فراوان سخن گفته شده است اما درباره این‌همانی یلدا و نوروز، داده‌هایی چند در دست نیست. هاشم رضی در کتاب «گاه‌شماری و جشن‌های ایران باستان» به گونه‌ای بر این باور تصریح می‌دارد «در دوران کهن فرهنگ اوستایی، سال با فصل سرد شروع می‌شد. در اوستا واژه […] سرد، سرذ، که مفهوم سال را افاده می‌کند، خود به معنای سرد است. این، بیانی از بار مذهبی و معتقدات دینی با خود دارد، بدان‌سبب که بشارت پیروزی اورمزد بر اهریمن، و روشنی بر تاریکی و ظلمت و پیروزی مهر و خورشید است. آغاز سال بدین جهت و توجه به بار مذهبی، اول دیماه و آغاز زمستان بوده است، چنان که آغاز سال مسیحی در جهان مسیحیت که تحت نفوذ آیین میترایی بوده است، هنوز با آغاز زمستان شروع می‌شود. در ایران نیز شروع سال با آغاز زمستان تا مدتهایی پیش از آن که به جای انقلاب شتوی [زمستانی]، اعتدال ربیعی را برگزیدند- در آغاز زمستان قرار داشت […] اهمیت فراوان خرم‌روز [آخرین روز از پاییز] تا روز نخست از دی ماه، و نیز شب یلدا یا شب اول زمستان که در واقع نوروز بوده است به همین جهت است و مجلس […] سور و شادی و میهمانی و سفره ویژه یلدا، همان مراسم امروزی نوروز است».

شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

نوروز چتر خود را بر فراز زایش مهر در شب یلدا گسترده است. نوروز جشنی فاخرتر بوده است و شاهان هزاره‌ها و سده‌ها آن را پاس می‌داشته‌اند، شاید از همین‌رو است که جهانگردان در سفرنامه‌هایشان به آیین نوروز اشاره‌های بسیار داشته‌اند، اما اشاره‌ای به یلدا در نوشته‌هایشان نمی‌توان یافت. اشاره به نوروز در بسیاری از سفرنامه‌ها همچون بلوشر، کارلاسرنا و تاورنیه وجود دارد اما یلدا گویا جشنی کوچک، شاید نسبتا فراموش‌شده بوده که در نوروز بازتولید و به یاد آورده می‌شده، یا گزارشی از برگزاری آن نیامده است زیرا در خانه‌های رعیت‌ها به گونه‌ای آرام و بی‌شکوه با سفره‌ای گسترده بر کرسی به گفتنِ قصه و مَثل می‌گذشته است. با چنین نگرشی شاید بتوان باور کرد که یلدا در تاریخ معاصر در دل نوروز گنجانیده می‌شده و آیینی مشخص و شورمندانه در میان مردم در این روز برگزار نمی‌شده است؛ اگر اینگونه باشد، اما چگونه شماری بسیار از شعرها و قصه‌های فرهنگ عامه را درباره و در اشاره به یلدا می‌توان توجیه کرد؟ منابع تاریخی تصریح دارند با غلبه تقویم قمری بر گاه‌شماری ایرانی، بسیاری از جشن‌های دیرینه ایرانیان، جز سه جشن نوروز و مهرگان و یلدا، به فراموشی سپرده شد. آنچه اما از بازتاب یلدا در شعرها و نگاشته‌ها می‌توان دریافت، این است که جنبه نمادین این مناسبت از جنبه جشن‌گونه آن پررنگ‌تر بوده است، مثلا با پژوهش در شعرهای حافظ، بیت‌هایی پرشمار در اشاره به نوروز و فرخندگی آن می‌توان یافت اما تنها اشاره‌هایی پراکنده به یلدا به چشم می‌آید که در آن‌ها نیز یلدا شبی تاریک، ظلمانی و نمادین روایت شده و به امیدی به زایش خورشید در سپیده‌دم زمستانی‌اش در قلب مردم اشاره می‌کند که از گذشته‌های دور وجود داشته است «صحبت حکام ظلمت شب یلداست/ نور ز خورشید جوی، بو که برآید». البته تنها این بیت و دیگر سروده‌ها و شعرها را که مستقیم به نام یلدا اشاره دارند، تنها درباره این جشن نمی‌توان دانست، چه‌بسا آنگاه که حافظ این بیت را می‌سراید نیز به بلندای شب‌های زمستان و شب یلدا اشاره‌ای تلویحی داشته است «معاشران گره از زلف یار باز کنید/ شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید»؛ یلدا را با این وصف، بیش از دیوان شاعران و منابع رسمی تاریخ‌نگارانه، در میان قصه‌هایی باید بازجست که مردم کوی و برزن به یاد آورده یا از مادربزرگ‌ها در کوچه‌باغ‌ها شنیده‌اند؛ همچون قصه قلعه‌های خرابه و رعیت‌های پیروز! به پشتوانه همین باورها است که  چنین می‌توان باور داشت یکی از علت‌های کم‌سخنیِ منابع تاریخی از جشن یلدا، به داده‌های آغازین این نوشتار بازمی‌گردد؛ این که چیستی این جشن از آنجا که جشنی وابسته به دهقانان و قشرهای فرودست جامعه کشاورزی بوده، نامی و سخنی از آن در کتاب‌های تاریخی نیامده است، چنان که در این منابعِ سفارشی که داده‌هایشان دستور شاهان یا نوشته‌هایی خوشایند متنفذان و قدرت‌مداران بوده است، از بسیاری از جنبه‌های زندگی اجتماعی مردم سخنی نیست؛ جشن یلدا نیز که آیینی وابسته به همین مردم بوده، در این منابع تاریخی کم‌رنگ و گم‌گشته می‌آید.

منبع: روزنامه شهروند

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.